كاپيتان با ريش
خندي روي عرشه كشتي اين جمله را تكرار ميكند:
به جزيره لارِنزو
خوش آمديد.
-
شصت نفر از ما در يك محاكمه تشريفاتي محكوم، و بعد از يك مارشِ
نظامي به اين جا تبعيد شدهايم. معلوم نيست از گوشه كنارِ دنيا چند شصت نفرِ ديگر
به اين جا فرستاده شدهاند.
: فكر ميكنم كسي
كه در ميان توفانهاي برفي گير ميافتد و صورتش يخ ميزند، احساسِ بهتري دارد
نسبت به كسي كه در هواي شرجيِ اين جا نفس ميكشد. تمام اسكيموها اين جمله را براي
تازه واردها تكرار ميكنند.
-هر روز مجبوريم از
ساعتِ 11 صبح تا 4 بعداز ظهر جلوي آفتاب بنشينيم و هواي شرجيِ اين جا را استنشاق
كنيم و در دماي 50
درجه بالاي صفر
كاپشنِ اسكيموها را بپوشيم. هركس هفت صدف مارپيچي پيدا كند، اجازه خواب دارد،
وگرنه بايد تا چهار صبح بيدار بماند.در
باز ميشود
، استواٍEleven
O clock "ر"
ما را به هواخوري ميبرد.البته
اين اسم راتبعيديها
براي او انتخاب كردهاند.
: ترتِسيوف! چه
كار كردي كه به اين جا فرستادنت؟
: به خاطر پانزده
سؤال.
دوباره شروع به
نوشتن ميكند. دستي شانههايم را لمس مي كند.
: ناراحت نشو
غريبه! ((پاسارِل)) هستم. اتريشي. ترتِسيوف بزرگترين طراحِ سؤال است. او براي
مجلس كشورش 15 سؤال طرح ميكند و تمام سناتورها و نمايندهها از جواب دادن به آن
عاجز ميمانند و بالاخره كلافه ميشوند و او را سوارِ اولين هواپيما ميكنند و به
لارِنزو ميفرستند تا جواب سؤالاتش را خودش پيدا كند. هر وقت جواب درستي پيدا كند
به كشورش بازگردانده ميشود. البته هنوز نتوانسته جوابي پيدا كند.
-
صداي سوتِ سروان فاستينو را ميشنويم. بايد به اسكله برويم و
محمولهها را خالي كنيم. سه هفته است كه به همه چيز عادت كردهايم. انگار دهان ما
را پر از آشغال ميكنند.
: ساماناتا! براي
ما خيلي جالب است كه رئيس جمهور را خفه كردهاي، اما آن چهار اسقف اعظم چه گناهي
كرده بودند
ساماناتا ميگويد:
حتماً از جهنم ميترسي. زياد فكرش را نكن. و دوباره با حلقه دستش بازي ميكند.
: ناراحت نشو
غريبه! ((پاسارِل)) هستم، استراليايي. نامزد مانانتا مقالهاي در موردِ آدمهاي
1999 سال پيش نوشت و آن چهار اسقف اعظم گفتند فدريكو انگلِ تاريخ است و رئيس
جمهور هم زيرِ ورقه را امضاء كرد، فدريكو را تيرباران كردند.
ناقوسِ لارِنزو به
صدا درآمده است: شصت نفر ديگر وارد ميشوند. اسكيموها پيش ميروند تا دوباره جمله
را تكرار كنند.
در باز ميشود.
استوا ر((Eleven
O clock))
ما را به هواخوري ميبرد.
تازه واردي
ميپرسد: آقا ببخشين در مورد چي مينويسين؟
نويسنده بدي نيست،
خيلي وقت پيش تصميم ميگيرد يك شاهكارِ جهاني بيافريند، ولي به خاطر كاراكترِ
داستانش دچارِ ترديد ميشود و بعد خودش را متقاعد ميكند و پنهاني
سوار كشتي محكومين ميشود و خودش را به اين جا ميرساند تا بگويد اين جا ديگر هيچ
كس حق ندارد چيزي را براي كسي تعريف كند.
-صداي سوتِ سرگرد
فاستينو را ميشنويم. او ميخواهد در موردِ درجه جديدش سخنرانيكند