| AAD | |
| |
|
| |
|
| همين لحظه
چاقو رو از زير بارونيت در آوردي . خيره شدي به چشاش. شاشت گرفت . نترسيدي . هيجان نداشتي . دورو بَرِ تو نيگا كردي . يه ميز توالت پر از عطر و اودكلن و خورده ريزاي بَزكدوزك زَنا، تلفن ، يه ساعت با پاندول شيكسته، عسلي ، روش ليوان ، جعبهي قرص . دوباره نيگاش كردي و چند قطرهي داغ ، مث هميشه داغ ، چكيد تو شورتت . رو تخت دراز كشيده بود و پلك نميزد . چشاش پاخ زده بود بيرون تو يه نقطهي نامعلوم شايدم همينجوري . ميدويدي خسته ميشدي ميافتادي . تو مخت هيچي نبود ، خب آره ، تو زندگيت هم نبود . دسته چاقو رو محكم گرفتي . دستاتو بردي بالا . يه حسي داشت كه نميدونستي . سريع ببري بالا و سريع فرو كني توسينهش؟ آروم ؟ مهم نبود . فهميدي و معطل نكردي . چاقو، حالا يا سريع يا آروم ، تا دسته فرو رفت تو سينهش . صدايي شنيدي خنديدي گريه كردي . چشات باز شد . چشات افتاد به چشاش كه آرومتر شده بود . شاشت گرفت و شورتت داغ شد ، خيلي با حال . گمونم حاليش شده بود اگه بخواد ادامه بده باس شاد باشه .گفته بود شادي تو صداس . هر صدايي ، فرقي نميكرد . صداي چاقو تو گوشت ، تو يه كيسهي شن . با گوش نميشد شنفتش ، گوشتت خودش ميشنيد . دستكمش شاشيدن از يادت ميرفت و ميتونستي داستاني بنويسي كه داستاناي ديگهت رو نجات بده . از بيصدايي نجات بده . توجنگ، يادت نميآد كدوم جنگ ، صدا نبود گولِهِه خورد به پات ، راستِِ زانوت . خودتو لخلخ كشوندي عقب . همه جيم شده بودهن ، يه نفر كه هوا بَرِت داشته بود دشمنه اومد يه تيكه پارچه چپوند تو دهنت ، آتيش درست كرد سر نيزه شو گذاشت روش سرخ شد فرو كرد تو حُفرهِه از هوش رفتي . دير شده بود . هم جنگ واسهت عقده شده بود هم صلح . برگشتي عقب و رفتي تو نخ يه زن كه از دار دنيا فقط رُژ زَدنو خوب بلد بود . نتونستي كاري كني ، نخواستي . يه مدت به هر چه رسيدي بيلاخ دادي . با خودتوَر رفتي و چاقو تو فرو كردي تو سينه يه زن قرص خورده . گورتو گٌمكن گٌمكن عوضي حرومزاده من همهچي رو ديدم . آرام شد . نشست و تماشا كرد ، بعد از اتاق بيرون رفت . حالا توي پيادهرو بود . يقه بارانياش را بالا كشيد . سيگاري گذاشت گوشهي لبش و با دندان جويدش، تف كرد . كنار ديواري شاشيد و خلاص شد . سگي پارس كرد . مشتش را محكم كوبيد به ديوار . صورتش جمع شد . قلاده سگ را كه پوزه در سطل زباله كرده بود كشيد . سگ مقاومت نكرد . با سگ حرف زد . بيا كوچولو بيا ، با هم ميريم يهفاحشهخونهي مَشتي ، يكي واسه تو يكي واسه من ، شايدم برا هر كدوممون دوتا، حسابي حال ميكنيم . سگ تأييد كرد؛ اگر بشود پارس سگي را به تأييد تعبير كرد . باشه باشه گمونم خر كيف شدي ، آره ، سه تا واسه تو يكي واسه خودم ، فقط پول چهار تا رو دارم . ايستاد . زُل زد به چشمهاي سگ . ترسيد . راه افتاد . باس همين جور وِر بزنم تا برسيم . چند سالته كوچولو ؟ يه سال ؟ده، صد ، هزار ؟فرقي نميكنه ؟آره آره گمونم هيچ وقت فرقي نميكرده ، آها اوناهاش ، رسيديم . سگ پارس كرد و او با دست جايي را نشانش داد . شهر قشنگيه رفيق . تو اين جور شهرا حتمن جاهاي با حالي پيدا ميشه . تو فكر ميكني من زياد حرف ميزنم ؟ خب آره ، گمونم حق با توئه ، باس برا هميشه لال شَم. فكر كردي سرگردانيات تمام شده اما به تو خيانت شده ، زياد هم بد نيست . اينجا كافهأي كوچك است . ميتواني در دود گم شوي . تاريك است و اين يعني گمشدن با كمترين ميزان تقلا براي پنهان شدن . روي هر ميز ، ميزهاي سياه ، شمعي كه سايهاش روي ديوار سياه ميلرزد . سايهها در هم فرو رفتهاند . چند صورت و صداهايي آرام ، موزيك و همين. مينشيني و چشمهاي سگ را در تاريكي گم ميكني . صداهاي لهلهاش را ميشنوي . زماني ديگر صداي لهله سگ . موزيك ملايم گم در همهمهاي مبهم . شعلهي كشيدهي شمع روي سقف سياه . دود سيگار . خوب كه نگاه كني زني را رو به رويت ميبيني كه نشسته و با تو حرف ميزند . لبهاي سرخ، دهاني گشاد كه براي هر حرفي تا بنا گوش باز ميشود . صدايي نميشنوي . قطع ميشود . سگ پارس ميكند . سر تكان ميدهد در زماني ديگر . به كي بهكي سر تكون ميدادي ؟ سگ زبانش را بيرون آورده و نگاهتان ميكند ، به تو ، گاهي به زن . اين را حس ميكني . ديده نميشود . در زماني ديگر مردي روي تخت به خود ميپيچد . آخرين مردي كه باهاش خوابيدم سرش رو سينهم يخ كرد مُرد ، بعدها ، خيلي بعد ، يادم اومد كه پارس ميكرد ، مردارو فقط باس لمس كرد و گرنه حوصله آدمو سر ميبرن ، يا از جنگ برگشتن يا ميرن جنگ ، همهشون . زن صورتش را جلوتر ميآورد . چشمهايش را ميبيني . سگ سرش را زير دامن زن ميبرد . زن قلاده سگ را ميكَنَد . به زن نگاه ميكني . پارس ميكني . زن پارس ميكند . مرد و زن ميز بغلي پارس ميكنند . زنها و مردهاي ديگر درگوشه كنار كافه |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
|
|
|