Cheap Web Hosting | Free Web Hosting | Dedicated Servers | Windows Hosting | Free Web Space | Trade Show Displays | GoDaddy Coupon Codes | FrontPage Hosting | Business Hosting
cheap web hosting
Search the Web

.... | ... | .... | ..... | .... | ..... | ..... | .. | ...


 

 

New Page 1

فرناندو پسوآ

ترجمه : سهراب سينايي

 

 

مي بيني /  مي شوي

 

 

جلوي گنديدنِ سيب را بگير

جلوي كپك زدنِ نان را بگير

اگر مي تواني جلوي دندان درد مرا بگير

وز وزِ زنبورها را در رختِ خواب

پارسِ سگهاي ولگرد را در شب هاي زفاف

خس خسِ سينه هاي سمي ِپيرمردهاي لب آماسيده دروقتِ هم خوابگي

با زيبا رويانِ اثيري

اگر مي تواني        هك  هو  هه

اگر مي تواني       جوخه ! پيش - -  فنگ

اگر مي تواني        آتش !

اگر مي تواني        تير خلاص

 

(( چه بود ؟ ))

(( دريا به گمانم ))

تيرِ خلاص      اگر مي تواني

(( نگذاريد آخرين كلمه گفته شود .)) آخرين كلمه را بگو

مي گويد نه ، چهار حرف داشت

(( چه فرق مي كند  ؟ ))

يائسه فرمان مي دهد (( نگذاريد آخرين كلمه گفته شود  ))

چشم نازك مي كند براي فر مانده

تروريست مي گويد هنوز بي قرارم

اسمشو بپرسين ، اسمِ اون مادرقَبحه رو بپرسين اما نذارين آخرين كلمه گفته شه

فرمانده آرام مي شود

گفتم ببين اسمش چيه ، باتو ام سرباز !

مي پرسد نام پِدرو را

خلاص ... خلا صش كن عوضي، نذار بگه

چشم نازك مي كند براي فرمانده

سرباز اعدام مي شود

 

به ديوار خيره مي شوم     ديوار مي شوم

ميگه ديوارو پاك كن بنويس ديوار چي مي گه تو سر در مياري ؟

 

به مرگ اعتماد نكُن شاعر    به مرگ اعتماد نكُن

ناگزيري كه ببيني

ناگزيري كه زنده بماني

گمونش رفته  گمونش رفته بو ده

 

خودت راشاعر خطاب كُن وبگذار قمري به هيكل ات بريند

باد موهاي بلندت را بژولد

زنبور نيش ات بزند 

سگ ها در شبِ زفاف ات پارس كنند

اما به مرگ اعتماد نكُن

: تيكه ي ملسيه ، بلندش كُن

بله ، بلندش كُن

لبخند بزن وبگو خيلي ملوسي   همين كافي است

به دست اش بياور

وادارش كُن موهاي بلندت را بژولد ، صداي قمري در آورد وبه هيكلِ ات بريند ، شاعر خطاب ات كند  اما به مرگ اعتماد نكُن

گفتم باشي كه اگه بشه كه اگه بشه

 

سكوت مي كنم

چه كسي سكوت مي كند ؟

 

اسمشو به اون ليست اضافه كُنين ، اسم اون كمونيست كثيفو همه جا بنويسين

 

سكوت مي كنم

چه كسي سكوت مي كند ؟

 

ديوارو پاك كن عوضي گفتم پاكش كُن

سكوت مي كني

چه كسي سكوت مي كند ؟

 

: قمري ،  يافتم ، قمري

: نه ، گفتم كه ، چهار حرف داشت

 

   (( وقتي چيزي را از دست مي دهي كه چيزي به دست آورده باشي))

از دست مي دهم  ازدست مي دهم      نه -

اين دانايي اين دانايي ابلهانه .

 

اسمتو بگو ، چي يه اسمت پدر سوخته ؟

 

مي داند مي دانست

پرسيد تا نگويم پدرو

يائسه فرمان داد وچشم نازك كرد براي سر باز

فرمانده ، لوله ي هفت تير را گذاشت روي شقيقه اش

پا چسباند

فرمان آتش داد

خواستم بگويم دريا  ، قطعاَ دريا

ديگر نمي توانستي بشنوي

به چه درد مي خورد دانايي ، پاي ديوارِ ،  دوست من ؟

 

فرياد بزن تروريست نام ات را بگو

دِ جون بكن مادر به خطا اسمتو بگو

 

ديگر مهم نيست توضيح بدهي ازخودت دفاع كني .

گفت باشم كه اگه بشه كه اگه بشه

 

[ دخترم ، ما تا آ خرين نفس جدول حل مي كرد يم 

مي بخشي نتوانستم آن عروسك را  برايت بخرم

كوزت ، كوزتِ تو ، درويترين اسباب بازي فروشيِ خيابانِ ژنرال فرانكو .]

 

 

بوي گوشتِ جزغاله شده ي آدم -

تقديم به تو اُفليا

همه ي دانايي نا خواسته ام پاي ديوار    چي مي گي حرفت چيه چته ؟

تقديم به تو اُفليا

به نام پدرپسر روح القدس و خودم -

تقديم به تو اُفِليا

چشم نازك كُن اُ فِليا

فرمان بده

نگذار آخرين كلمه را بگويد

تقديم به تو اُفِليا

بوي متا فيزيك مي دهد قهوه بوي خستگي در كافه ي پر دود

كلاهِ باراتايي مو پس بدين مادر قحبه ها

تقديم به تو اُ فِليا

نفس ات بوي ِ بچه ي مرده مي دهد 

تقديم به تو اُفِليا

منم ، پدرو ، لكوموتيو ران ، اهلِ باسك -

تقديم به تو اُفِليا

 

پيرمرد لب آماسيده كوشيد فريادبزند

: نه زن  نه فرياد

پارس كرد

نه ،  پارس هم نه

صدايي شبيهِ پارسِ سگ  خرناسه ي آدم   وك وكِ قور باغه

زيبا روي اثيري گفت : آه چقدر كوتاه

: لشِ  اون پيرمردو بيار اين جا     با توام سرباز بيارش اين جا

لخت ا ش كردند-    لخت بود لت پاره پوشِ آسمون جل

هيزم آوردند وآتش بر پا كردند

يائسه وپيرمرد دورِ آتش رقصيدند

 زبانِ يائسه به دندان گرفته شد كنده شد

يائسه تف كرد توي صورتِ فرمانده ي مرده

فرمان داد همه دربرابر احليل ِ مباركِ پيرمرد صليب بكشند ...

 

گندش بزند

چرا هنوز هم مي جنگم ؟

اين طرف   آن طرف   همه طرف

كاش مي فهميدند كه من فقط براي اين كه كلاه باراتابي سرم بگذارم سياسي كار شده ام

پسش بدين مي گم اسم همه رو مي گم

پيرمرد آمد بالاي سرم وجوان شد

 

گوش چسباند به دهانم

: مرده    غمگين گفت   غمگين شدم    يائسه گفته بود

:  نمي تونه بميره مي خواد چيزي بگه   پيرمرد گفت

فرمان داد در برابر احليلِ من هم صليب بكشند

 

 

پوستِ پيشاني ام چروك بر داشته

ناگزيرم كه بِبينم اُ فِليا

دست كشيدي به شكمِ برآمده ات : بچه ي ما ، من و تو ، نطفه ي تو

هر دو مي دانستيم

دروغ ات را باور كردم

گفته بودم كه به مرگ اعتماد ندارم

ترجيح مي دم سكوت كنم   غمگين گفت    غمگين شدم      دكتر مي گويد

بايد مي توانستم باوركنم

غمگين گفتم شاد شدي      معركه اي تو اُ فِليا

 

كرمي خزيد توي حفره ي سينه ام

كرم هاي ديگر دنبال اش

همه رفتند توي اتاقي تاريك

براي همه جا نبود   جا شدند

 

فرمانده از جايش بلند شد

رفت كنارِ آتش

پيرمرد خرناسه كشيد پارس كرد صداي قورباغه در آورد

يائسه چشم نازك كرد براي فرمانده

زمانِ تو بود    زمانِ حركتِ قطار

 

باز است چشم هايم    باز و بسته

بي رنگي   سياه   سفيد   سفيد

چهار ديوار و سقفي از پوشال

آن جاييم و ديوارها  آرام  به داخل حركت مي كنند

 

مي گه خيره بودن  به ديوار  تا ديوار شدن

 

اتاق كوچك مي شود  دانايي كوچك

جاي دو قمري فقط كه نُك مي زنند به هم

له مي شوند

فرومي روند در هم

يك ديوارو چهار ديوار در درون اش

آماده اي

بچسبونيدم  به ديوار تموش كنين لعنتيا

اما به مرگ اعتماد نكُن

ببينش ،  رو در رو

داغ است و داغ تر مي شود گلوله درگوشت ات

حس اش مي كني ؟

نه ،  وهم است ، وهم است كه وهمي بيش نيست

تا وقتي نمرده اي نمي ميري

مي داني چه مي كويم اُفِليا ؟

سوسيس بود و خردل و من و تو آبجو

خميازه كشيديم و ديگر بيدار نشديم

همه اش همين بود

بازي گرگم به هوا دربيست و هشت سالگي  متافيزيك محض است

همان طور كه عشق در چهارده سالگي متافيزيك محض است

مي فهمي كه مي خواهي گرگ باشي نه بره

غمگين خنديدي   غمگين شدم

تكرار شده بود    بسيار پيش تر از آن كه  اتفاق افتاده باشد

 

: اون جا نيگا كُن تو پس زمينه ش

: خفه شو ، هموني كه هست

 

ديديم و باز گشتيم

 

عكسي كه تو گرفته اي اُفِليا -

مردي كه ديوار را پاك مي كند...